پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - از ايدئولوژى به فرهنگ و زبان - صبوری ضیاء الدین
از ايدئولوژى به فرهنگ و زبان
صبوری ضیاء الدین
ايدئولوژى از دو واژه لاتين »ايده« و »لوگوس« با ريشه يونانى و به معناى »انديشهشناسى« پديد آمده است. »ايده« در اصل، يونانى و از لفظِ »ايدن« مشتق شده، كه به معناى »ديدن« است. اين واژه در يونانى هم به معناى »حيثيت ديدارى« و هم صورت ظاهرى شىء به كار رفته است.
افلاطون شكل ظاهرى يا مشهود زمين را »ايده زمين« مىناميد. و اين كه بعضىها ايده را به معناى »نوع« و يا طباع »Type« گرفتهاند، از همين جا نشأت مىگيرد؛ زيرا شكل ظاهرى يا مشهود هر چيزى آن را از باقى اشياء متمايز مىسازد و به صورت نوع يا طبيعت مخصوص جلوه مىدهد.
در فلسفه اسلامى، لفظ ايده را به »مثال« ترجمه كردهاند، كه از مُثُل افلاطون اخذ شده است. بنابراين واژه ايده به معانى مختلف از جمله نوع، طباع يا طبيعت، مثال، عين خارجى، معنى، مفهوم، صورت ذهنى و صورت عقلى به كار رفته است.(١)
اصطلاح »ايدئولوژى« نخستين بار توسط فيلسوف فرانسوى، دستوت دوتراسى (Destutt de Tracy A.L.C) در سال ١٧٩٥ ميلادى به معناى »دانش آرا و عقايد« يا »تحقيق و بررسى در منشأ تحول و تكاملِ انديشهها« مورد استفاده قرار گرفت. اما ايدئولوژى به زودى دستخوش تغييراتى از لحاظ معنا شد و به صورت »آرا، عقايد و انديشههايى درباره انسان و جامعه« پديدار گرديد. ايدئولوژى در مفهوم اخير به دو صورت به كار برده مىشود:
١. معناىِ محدودِ واژه ايدئولوژى (Restrictive Sense of Ideology) كه اين معنا به مفعوم اصلى كه تراسى به كار برده، نزديكتر است و اين معنا شامل ايدئولوژى يا به عبارت ديگر آرا و عقايد و انديشههاى افراطى راست؛ يعنى ناسيونال سوسياليسم، فاشيسم، و آرا، عقايد و انديشههاى افراطى چپ، يعنى كمونيسم مىشود.
٢. معناى وسيع و گسترده واژه ايدئولوژى (Loose Sense of Ideology) كه شامل هر نوع نظريه جهتدار و يا هر نوع تلاش براى نزديك كردن علم سياست به نظامى از عقايد است. به عبارتى، اين معنا هرگونه مكتب سياسى؛ اعم از افراطى و ميانهرو را در بر مىگيرد.(٢)
هرى جانسون (Harry Johnson) ايدئولوژى به معناى نخست را واجد پنج ويژگى ذيل مىداند كه عبارتند از:
١. نظريه توصيفىِ كم و بيش گسترده در مورد تجربه انسان و جهان خارج؛
٢. ايجاد يك برنامه سازمان سياسى و اجتماعى تحت عبارات عام و خاص؛
٣. درك اين برنامه مستلزم تلاش و كوشش است؛
٤. ايدئولوژى نه تنها در پى اقناع نيست، بلكه خواهان جمع كردن پيروانى با وفا و صادق است، كه به اصول ايدئولوژيك متعهد باشند؛
٥. خطاب آن متوجه همگان است، اما اين احتمال وجود دارد كه بخواهد بعضى از نقشهاى مخصوص رهبرى را به روشنفكران اعطا كند.(٣)
براساس اين پنج ويژگى، فرد مىتواند نظامهاى ايدئولوژيكى؛ همانند دانش آرا و عقايد تراسى، پوزيتيويسم فيلسوف فرانسوى آگوست كنت، كمونيسم و انواع ديگر سوسياليسم، فاشيسم، نازيسم و انواع مشخصى از ناسيوناليسم را مشخص سازد. تمامى اين »ايسمها« كه به سدههاى نوزدهم و بيستم ميلادى باز مىگردند، نشان مىدهند كه ايدئولوژىها قديمىتر از خود واژه ايدئولوژى نيستند، بلكه آنها متعلق به دورههايى هستند كه ايمان مادى جانشين ايمان مذهبىشان مىگردد.(٤)
اما ايدئولوژى در بين فلسفههاى قديمى و در فلسفه »هگل و ماركس« به معناى توهينآميز كاربرد يافته است، به طورى كه آنها از آن به عنوان »وجدان كاذب« يا »آگاهى ناراستين« (False Consicionsness) تعبير كردهاند. »وجدان يا ايدئولوژى كاذب« به مفهوم سرايت ايدئولوژى طبقه حاكم به طبقات تحت سلطه است. اين ايدئولوژى پس از نابود شدن پايگاه اقتصادىاش از بين نمىرود، ولى ديگر ايدئولوژى حاكم نيست، بلكه از ايدئولوژىهاى رو به افول خواهد بود.
هگل معتقد بود كه مردم ابزار تاريخاند و عهدهدار نقشهايى مىشوند كه به زور به آنها تحميل شده است، به گونهاى كه از درك آن عاجزند، لذا در اين ميان فقط فلاسفهاند كه قادر به فهم مسائلاند. اقدام مهم هگل براى تفسير واقعيت و وفق دادن جهان با آن، به تلاش براى خلق ايدئولوژى براى حفظ وضع موجود تعبير و محكوم شده است. بنابراين اگر افراد را اعداد صفر در نظر بگيريم كه اعمالشان به وسيله نيروهاى خارجى تعيين شده، در اين صورت سعى چندانى براى تغيير يا اصلاح سياسى يا ساير اوضاع و احوال صورت نخواهد گرفت.
اما »ماركس« در انتقاد از هگل معتقد است: ايدئولوژى نوعى جبر ايجاد مىكند و صرفاً بر باورهاى فريبنده استوار است؛ زيرا ايدئولوژى در اين مفهوم عبارت است از مجموعهاى از عقايد همراه با آنچه كه مردم قابليت درك آن را دارند. به عبارت ديگر، نظريهاى كه در مخالفت با آنچه كه صحيح است، آنچه را كه آنها بدان فكر مىكنند، شرح مىدهد و اين خود نوعى وجدان كاذب است.(٥)
از اين منظر، عملكرد ايدئولوژى حفظ وضع موجود است و شرايط اجتماعى خاصى را كه مورد تأكيد قرار مىدهد به عنوان خصلتهاى پابرجاى ايشان معرفى مىكند.(٦) لذا از ايدئولوژى از طبقه حاكم حمايت مىكند و اين حمايت از طريق اقناع طبقات ديگر به اين صورت كه تجويزهاى طبقه حاكم را پذيرا باشند و به طور طبيعى از فرامين اين طبقه تبعيت نمايند، صورت مىگيرد.
هانتينگتون تعريفى نزديك به اين تعريف را ارائه داده و معتقد است: ايدئولوژى عبارت از دستگاهى از عقيدهها است كه به توزيع ارزشهايى سياسى و اجتماعى پرداخته و يك گروه اجتماعى مهم آن را به خود اختصاص مىدهد.(٧)
از همين رو ايدئولوژى برآمده از اين ديدگاه، داراى سه عملكرد اساسى است: مشروعيت بخشيدن، اسطورهسازى و ايجاد وحدت.(٨)
»بنتون« مىگويد: يكى از مشكلات چنين نظريهاى چگونگى تمايز و تفاوت قائل شدن ميان عقايد ايدئولوژيك و عقايد غير ايدئولوژيك است. او مىپرسد كه اگر نتوانيم بين اين دو تمييز قائل شويم، چگونه خواهيم دانست كه ما در اعتقادات اجتماعىمان قربانى وجدان كاذب نشدهايم؟(٩)
»اسكراتن« يكى از كسانى است كه به اين پرسش، ذيل عنوان دكترين »پراكسيس« (Praxis) پاسخ گفته است. اين واژه، در اصل يونانى است كه ارسطو آن را براى حكمت عملى در مقابل حكمت نظرى به كار برده است. استفاده هگل و ماركس از اين واژه، مفهوم آن را به چيزى تبديل كرد كه از آن قابليت عمومى براى انجام اعمالى كه در چارچوب آن، طرحها و اعتقادات فردى با تجليات جهانى هماهنگ مىشود، فهميده مىشود.(١٠)
ماركس معتقد بود كه عضويت فرد در يك طبقه خاص، موجد تصويرى براى او است كه رنگ تعصب آلود آن طبقه را به خود گرفته است. لذا از اعضاى يك طبقه در عمل قادر نيستند كه ديد صحيح و درك عينى درستى از جهانِ پيرامون خود داشته باشند.(١١)
ماركس و انگلس در »ايدئولوژى آلمانى« از معناى جامعهشناسانه واژه ايدئولوژى بهره بردند و به گونهاى نظام يافته نظريهاى را پديد آوردند كه با روابط سياسى، مذهبى، فكرى و معلومات حقيقى ملازم با ساختارهاى اجتماعى ارتباط مىيابد. اما »كارل مانهايم« در كتاب »ايدئولوژى و آرمانشهر« اصول نقد ايدئولوژى ماركس و انگلس را تصحيح كرده و بين دو دسته از انديشهها؛ يعنى ايدئولوژىها و عقايد آرمان شهرى تمايز قائل مىشود. دسته نخست شامل عقايدى است كه در جهت حفظ نظام اجتماعى موجود عمل مىكنند، اما دسته ديگر شامل نظرات مختلف در باب نظم اجتماعى و نقد نظم موجود مىباشد.
به عقيده او، تفكرات دسته نخست طبقه حاكم را محدود نمىسازند، اما تمامى طبقات داراى يك نوع هستى و يك نوع پرسپكتيو اجتماعى و مجموعه خاصى از منافع هستند. بنابراين عقايدى كه بوسيله تمام طبقات بوجود مىآيند، ضرورتاً ايدئولوژيك هستند.(١٢)
به هر حال، يكى از نخستين تلاشها در ايجاد مقولهاى غير ماركسيستى از ايدئولوژى توسط كارل مانهايم مطرح شد. او در كتاب »ايدئولوژى و آرمانشهر« بين دو مفهوم جداگانه واژه ايدئولوژى تمييز قائل مىشود.
الف: مفهوم كلى؛ و ب: مفهوم جزيى يا ويژه.
مفهوم جزيى ايدئولوژى دال بر آن است كه ما نسبت به عقايد و تفسيرهايى كه از سوى رقيب اقامه مىشود، مشكوك بوده و آنها را كم و بيش در حكم وارونه ساختن آگاهانه ماهيت واقعى مسائلى تلقى كنيم كه تعبير واقعى آنها به صرف و صلاح او نباشد.
مفهوم كلى يا همگانى ايدئولوژى نيز زمانى مورد نظر است كه ايدئولوژى به يك مورد ويژه يا گروه اجتماعى مشخص؛ يعنى يك طبقه مربوط شود و بررسى مشخصات و تركيبات ساختمان كلّى انديشه اين گروه مورد نظر باشد.
نويسنده »چرخشهاى ايدئولوژى« كه ثقل بهرهمندى اين نوشتار نيز بر آن استوار است، يادآور مىشود كه امروزه كاربرد ايدئولوژى انقلابى به عنوان آرمانشهر بسيار شايع شده است، ولى اصطلاح آرمانشهر در علوم اجتماعى كاربرد چندانى ندارد.(١٣)
»كارل مانهايم« جامعه شناس آلمانى، همانند ماركس معتقد بود كه ايدهها بر اثر شرايط اجتماعى شكل مىگيرند، ولى برخلاف ماركس سعى كرد تا ايدئولوژى را از قيد مفاهيم منفىاش بيرون بياورد. او ايدئولوژىها را به مثابه نظامهاى فكرى مخصوصى ترسيم كرد كه در خدمت دفاع از يك نظم اجتماعى مخصوص بوده و در سطح وسيع، بيانگر منافع گروه حاكم و سلطهگر مىباشند. در مقابل، آرمانشهرها در قالب نمادهاى آرمانى تجسم يافتهاى از آينده هستند كه نياز به تغيير ريشهاى اجتماعى را ايجاب مىنمايند و بدون شك در خدمت منافع گروههاى مظلوم و زير دستان مىباشند.(١٤)
اساساً نظريهپردازان جامعهشناسى معرفت و به ويژه »كارل مانهايم« اصرار داشتند، كه اين شرايط زندگى است كه ايدئولوژىها را مىآفريند، لذا علم اقتصاد »آدام اسميت« به عنوان يك ساختار فكرى مستقل قابل فهم نبود، بلكه به عنوان قسمتى از ايدئولوژى سرمايهدارى، تجلّى منافع بوژوازى به شمار مىرفت.
از اين رو، از آدام اسميت به عنوان قهرمان عادات و رسوم بورژوازى و سخنگوى ناآگاه سرمايهدارى ياد مىكنند. آنها همچنين از روش روانكاوى »فرويد« به عنوان تكنيكى براى وفق دادن افكار سركش و متمرّد با خواستها و فشارهاى جامعه بورژوازى ياد مىكنند.
پيش از آنكه به تشريح نسبت بين ايدئولوژى و تعبير كارل مانهايم از »شرايط زندگى« با آنچه كه مىتوان آن را در قالب و چارچوب« سياست و »فرهنگ« توضيح داد، بپردازيم، به تفاوت و تمايز بين ايدئولوژىها و نظريات اشارهاى مىشود تا ابعاد بيشترى از بحث روشن شود.
»ادوارد شيلز« معتقد است كه ايدئولوژىها داراى دستورات صريح و موضوعات گستردهاى هستند كه براى پيروان خود، حكم قواعد و دستورات آمرانه را دارند. ايدئولوژىها در مقام مقايسه با ديگر الگوهاى اعتقادى نظام مندانه، يكپارچه و منجسم راجع به يك يا چند ارزش والاى اجتماعى؛ چون رستگارى، مساوات يا خلوص نژادى تمركز يافتهاند. آنها به وجود تفاوتهاى بارز بين باورهاى خود با نظريات، اعتقادات و ديگر ايدئولوژىهاى رايج در جامعه قوياً اصرار داشتهاند. افزون بر اين، آنها در قبال هر گونه نوآورى در عقايد خود شديداً ايستادگى كرده و حتى وجود و اهميت چنين رخدادهايى را تكذيب كردهاند. قبول و پذيرش يك ايدئولوژى نيز داراى تأثيرات عميقى است؛ زيرا كسانى كه ايدئولوژى خاصى را قبول داشته و رفتارشان كاملا تحت تأثير دستورات آمرانه آن بوده است، مساعدتهاى لازم به ايدئولوژى را كردهاند، لذا تمامى پيروان ايدئولوژى خواهان توافق و ارتباط كامل با يكديگر هستند.
اما نظريات، فاقد منشورى لازم الاتباع و صريحاند. آنها از لحاظ ساختار درونى، داراى ساختارى كثرت گرا و به همين جهت فاقد انسجام نظاممند هستند و لذا بيش از ايدئولوژىها و اعتقادات مذهبى، آمادگى پذيرش و آميزش با عناصرى از نظريات ديگر و حتى اصول اعتقادى بيگانه را دارند.
نظريات در درون خود داراى مجموعهاى از اعتقادات ضمن پذيرش نظريه فراگير، غالب و مسلط در جامعه مربوط، درباره برخى مسائل خاص در تضاد دائم با يكديگر به سر مىبرند. ابهام و عدم انسجام به همراه پراكندگى در نظريات و اعتقادات، آنها را در عمل با فشارهاى نابرابر (جهت رعايت اصول مربوطه) مواجه كرده است از لحاظ تبيين، نظريات تقريباً غير مؤثر هستند و بر خلاف ايدئولوژى، اجماع كمترى از پيروان خود را مىطلبند.(١٥)
»شيلز« همچنين معتقد است: ايدئولوژىها به لحاظ شدت تأثيراتى كه با اختلافات عقيدتى و ميزان محدوديتهاى فكرى همراه است و نيز از آن رو كه مدعى شمول تمامى اهداف و حوادث قابل دسترسى هستند، با نظامهاى فكرى غير احساسى و برنامههاى فرق مىكنند.
به اعتقاد وى، در حالى كه نظريهها و اعتقادات با تقاضاى نظام نهاد مركزى، در قواعد و دستورات از قبل تعيين شده و تغييرات مقطعى در ارتباط هستند، ايدئولوژىها پيروان خود را وا مىدارند تا در خلال تغييرات كلى جامعه بر آرمان مقدس خود پافشارى كنند. ايدئولوژىها چه از طريق غلبه كلى و چه از طريق نا ديده انگاشتن ديگر ارزشها به دنبال تماميتاند؛ به طورى كه شكل خالصتر و ايده آل ارزشى جداى از تأثير آلوده محيط اطراف، مىتواند رشد پيدا كند.
»شيلز« ضرورت ايدئولوژى را در نياز انسان براى تحميل نظام عقلانى بر جهان مىداند و آن را محصول چنين نيازى تلقى و از آن به عنوان يكى از تمايلات اساسى انسانها ياد مىكند، او مىگويد: ايدئولوژىها در شرايط بحران و در بخشهايى از جامعه كه پيش از اين تسلط نظريات، پذيرش آن را غير قابل قبول كرده بود، ظهور يافتند. ايدئولوژىها براى ارضاى نيازهاى احساسىترى كه به وسيله نظريات غالب نتوانسته بودند آنها را ارضا كنند، و نيز براى توصيف تجارب مهم به تثبيت الگوهاى رفتارى و دفاعى اساسى يا مشروعيت ارزش و شأن اشخاصى كه چنين نيازهايى را احساس مىكردند، به وجود آمدند. براى پيدايى يك ايدئولوژى، وجود ديدگاهى به همراه آلترنايتوى مثبت در جهت الگوى پذيرفته شده جامعه و فرهنگ آن جامعه و قابليت عقلايى براى تفصيل آن ديدگاه، به مثابه قسمتى از نظم جهانى ضرورت دارد.
برخى از ايدئولوژىها مخلوق شخصيتهاى كاريزماتيكاند، كسانى كه قدرتمند و توسعه طلباند، ديدگاههاى سادهاى از جهان دارند و قدرتهاى بزرگ فكرى به شمار مىروند، ايدئولوژىها اعتقاداتى هستند كه افراد آنها را همچون يك حقيقت و واقعيت هميشگى مىپذيرند.(١٦)
برخى شخصيتها اساساً ايدئولوگ هستند. چنين افرادى دائماً نيازى شديد به ارائه تصويرى منظم و آشكار از جهان و مكانى كه در آن زندگى مىكنند، احساس مىنمايند. آنها نيازمند معيارهاى واضح و مشخصاند. همانند اين كه در هر وضعيتى چه چيز درست و چه چيز غلط است، آنان بايد قادر باشند تا هر آن چه را كه اتفاق مىافتد با پيشنهادهاى صريح، آماده و قابل اجرا كه از پيش فرضى اصولى نشأت مىگيرد، توضيح دهند. اشخاص ديگر تحت شرايط بحرانهاى عمومى و خصوصى كه مؤيد نياز براى جهت دادن به نظم ادراكى و اخلاقى است، ايدئولوگ گرديدهاند و زمانى كه بحرانها فروكش نمايد، چنين افرادى نيز خصيصه ايدئولوژيك خود را از دست مىدهند.
بنابراين، ايدئولوژى بدون وجود الگوهاى عمومى اخلاقى و داورىهاى ادراكى پيشين نه مىتواند به وجود آيد و نه مىتواند نوعى سنت فرهنگى را شكل دهد. اين واقعيت كه ايدئولوژى وجود دارد، متضمن دو نكته ديگر است:
١. شكل گرفتن سنت ايدئولوژيك؛
٢. ايجاد حالت بسيطى از مشربهاى ايدئولوژيك كه رقابت آنها را تسريع مىكند.(١٧)
نگاه به ايدئولوژى از دو منظر ديگر نيز واجد اهميت است: ١. تغييرات درون زا؛ ٢. تغييرات برون زا.
از منظر تغييرات درون زا بايد به نا استوارى، بى ثباتى و ابهامهاى ايدئولوژى در اين دسته از تغييرات توجه داشت، به گونهاى كه ايدئولوژىها توانايى پاسخگويى به نيازهاى جديد پيروان خود را ندارند و در آرزوى جامعيت نظاماند.
از منظر تغييرات برون زا نيز بايد به تغيير ايدئولوژى در نتيجه فشار وقايع و حوادث خارجى توجه داشت؛ به گونهاى كه جان به آسانى نمىتواند خود را با نيازها و احتياجات ايدئولوژيك وفق دهد و اساساً واقعيات زندگى شايسته گروه بندىهاى ايدئولوژيك نيست.(١٨)
لذا مخالفت نسل جديد با جهتگيرىهاى ايدئولوژيك منتقل شده، برخاسته از نيازها و احتياجات نوين آنان است. كسانى كه با اين جهتگيرىها مخالفت مىورزند، زندگى تحت لواى سنتهاى گذشته را كه ايدئولوژى، آن سنتها را از اعتقادات و نظريات مختلف اخذ كرده است، رد مىكنند.
روى هم رفته تمام عقايدى كه با نظم جارى تناسب و توافق لازم را دارند، غير واقعى هستند و از موقعيت محيطى خود فراتر مىروند. ايدئولوژىها داراى عقايدى فراتر از موقعيت محيطى هستند؛ عقايدى كه هرگز به صورت حقيقى در تحقق مضامين مورد نظرشان كامياب نمىشوند. هر چند آن عقايد غالباً به شكل انگيزههايى براى كردار ذهنى فرد در مىآيند كه هدفى نيك از آنها مد نظر است، اما وقتى جامه عمل به تن مىنمايد، معانىشان اكثراً تغيير شكل مىيابند.
كارل انهايم، مراحل تغيير در شكل روحيه آرمان شهرى را در دوران جديد به چهار صورت تقسيم بندى كرده كه عبارتند از:
١. گرايش سرمستانه آناباپتيستها به سلطنت شكوهمند هزار ساله مسيح؛
٢. طرز فكر آزاديخواهانه و انسان دوستانه؛
٣. طرز فكر محافظه كارانه؛
٤. آرمان شهر سوسياليستى - كمونيستى.
او همچنين معتقد است كه تفكر ايدئولوژيك به سه دسته و نوع تقسيم مىشوند: نا سازگارى عقايد با واقعيت؛ طرز تفكر رياكارانه؛ و فريب آگاهانه.(١٩)
دايرة المعارف بين المللى علوم اجتماعى، ايدئولوژىها را به چهار نوع تقسيم كرده است: ايدئولوژى محافظه كار، ايدئولوژى اصلاح (رفورم)، ايدئولوژى انقلابى و ضد ايدئولوژى كه هر چهار نوع، برنامه اجتماعى خاصى را براى كسب مشروعيت عرضه مىكنند.
صرف نظر از تقسيم بندى ايدئولوژىها، بر اساس معيارهايى كه تا كنون ارائه شده، وظيفه اساسى ايدئولوژى، يارى رساندن به نظام اجتماعى براى دستيابى به اتحاد و توافق بيشتر است. به اين معنا كه ايدئولوژى گرچه تحريف نسبتاً سادهاى از يك موقعيت و وضعيت پيچيده است، اما قادر است مشكلات را براى شمار كثيرى از مردم توجيه كرده، آنان را بر اساس طرحى مشترك به فعاليت وا دارد. حتى اميدهاى غير عقلانى نيز اگر تا آن حد غير واقعى نباشند كه موجبات فشارهاى بيشتر را فراهم آوردند، ممكن است بتوانند مردم را در فائق آمدن بر مشكلات روزمره شان كمك نمايند.
»ارنست هامن« سه پيشزمينه براى همگرايى بين ملتها و كشورها بر مىشمارد كه عبارتاند از:
١. وجود ساختارهاى اجتماعى - فرهنگى هم خوان در جوامع همگرا كه در زمان پيوند بتوانند با يكديگر سازگار بوده و كاركردهاى هم را جذب كنند.
٢. وجود سطح بالايى از توسعه اقتصادى - صنعتى كه پاسخگوى نيازهاى جديد حاصل از شيوه جديد زندگى در محيط همگرايى باشد؛
٣. هماهنگى فكرى و ايدئولوژيك رهبران و نخبگان جوامع مورد نظر.(٢٠)
از اين رو، ايدئولوژىها همواره با حاكميت سروكار دارند و نمىتوانند از سياسى شدن اجتناب ورزند؛ چرا كه از قديم الايام گروههاى ايدئولوژيك خود را به عرصههاى سياسى وارد ساخته و از سده نوزدهم به بعد هم اغلب ايدئولوژىها به سياستهاى مسلط تبديل و ارزيابى شدند.
انديشه حاكميت، يكى از ديدگاههاى مركزى ايدئولوژيك به شمار مىرفت و بررسىهاى ديگر حول آن انسجام مىيافت. نياز به ماشينى كه قوى باشد، چه از طريق توطئه و چه از طريق خرابكارى كه قدرت لازم را براى دولت فراهم نمايد، ايجاب مىكند كه توافقها و مصالحههايى با نظم پيشرفته سياسى و جهتگيرىهاى بالقوه و مورد نظر پيروان ايدئولوژى به عمل آيد. سياست ايدئولوژيك اغلب به درون سياست مُدُن رخنه مىكند و سياست مدن نيز در بيشتر موارد به سوى سياست ايدئولوژيك گرايش مىيابد.
در ميان متفكران، بسيارى سياست ايدئولوژيك را صحيح مىانگارند، اما برخى نيز رشد و توسعه ايدئولوژى را به مثابه خطرى براى ادامه علم سياست موجود مىدانند و معتقدند كه يك جامعه مدنى غير ايدئولوژيك، جامعهاى با گروههاى متعدد و متنفذ و افرادى است كه هر يك اهداف و منافع خود را تعقيب مىكنند. تنوع اهداف و غايات ويژگى جامعه مدنى است و هر چند جامعه مدنى مىبايد داراى شهروندانى وفادار باشد، اما اين وفادارى بايد غريزى باشد و نه غير احساسى. ايدئولوژى به طور قطع دشمن اين جامعه مذهبى است؛ چراكه ايدئولوژى خواهان طرفدارنى عادى و غريزى نيست، بلكه در پى جذب طرفداران با وفا و صادق است.(٢١)
به هر حال آنچه كه مىتواند به مثابه شيرازه يك جامعه همگرا با طرفدارانى با وفا و صادق از يك ايده را گرد هم آورد، از يك سو ايدئولوژى و از سوى ديگر مىتواند فرهنگ باشد، با تمامى تمايزهاى ظريفى كه بين اين دو از يك سو و بين فرهنگ و تمدن از سوى ديگر مىتوان سراغ گرفت. دكتر »محمد على اسلامى ندوشن« تمايز اخير را چنين شرح مىدهد كه تمدن بيشتر جنبه علمى و عينى دارد و فرهنگ بيشتر جنبه ذهنى و معنايى هنرها، فلسفه و حكمت، ادبيات و اعتقادات (مذهبى و غير مذهبى) در قلمرو فرهنگ هستند، در حالى كه تمدن بيشتر ناظر به سطح حوائج مادى انسان در اجتماع است.
تمدن بيشتر جنبه اجتماعى دارد و فرهنگ جنبه فردى... تمدن و فرهنگ با هم مرتبطاند، ولى ملازمهاى بين آنهاوجود ندارد. همانگونه كه متمدن بىفرهنگ وجود دارد، با فرهنگ بى تمدن نيز وجود دارد.(٢٢)
تجلى فرهنگ در زبان به عنوان يك عنصر ارتباطى نمود مىيابد و فرهنگ را به مثابه يك مدل ارتباطى مىتوان مورد ارزيابى قرار داد. همانگونه كه »مزروعى« استاد دانشگاههاى ايالتى ميشيگان و نيويورك، هفت كار ويژه براى فرهنگ و تأثير گذارى آن در جوامع بشرى بر مىشمارد، كه يكى از اين هفت كارويژه به عنوان يك مدل ارتباطى تبيين مىشود. او معتقد است:
١. فرهنگ، چگونگى نگرش به جهان را تعيين مىكند؛
٢. فرهنگ، گرايشهاى رفتارى مختلف را تعيين مىكند؛
٣. فرهنگ، معيارهاى ارزيابى را تعيين مىكند؛
٤. فرهنگ، پديدآورنده بنياد هويت ملتها و يا گروههاى مختلف است؛
٥. فرهنگ، نظام توليد و مصرف را تبيين مىكند؛
٦. فرهنگ، تقسيم بندى اجتماعى را به وجود مىآورد؛
و نهايتاً اين كه:
٧. فرهنگ، يك گونه و يا مدل ارتباطى است. به اين معنا، زبان مهمترين جلوه فرهنگ و اساسىترين ابزار ارتباطات است. زبان هر قوم نشانگر فرهنگ آن قوم بوده و ميزان گسترش آن به معنى گسترش فرهنگ است. فرهنگ عامل ارتباط ميان افراد و جوامع مختلف است .
البته كاركرد ارتباطى و ارتباطاتى فرهنگ تنها از طريق زبان تحقق نمىپذيرد. هنرهاى مختلف، موسيقى، انديشهها و علوم مختلف از ديگر مظاهر فرهنگ هستند، كه مىتوانند موجب ارتباط ميان ملتهاى مختلف شوند.(٢٣)
به نظر مزروعى هم ايدئولوژى و هم تكنولوژى، ريشه در فرهنگ دارند، او در ادامه تقسيم جهان به شرق و غرب و شمال و جنوب مىگويد: تقسيم جهان به شرق و غرب در دوران پس از جنگ جهانى دوم يك تقسيم بندى ايدئولوژيك بوده است. كمونيسم در برابر كاپيتاليسم در همين دوره تقسيم بندى جهان به شمال و جنوب يك تقسيم بندى تكنولوژيك بوده است: كشورهاى صنعتى در مقابل كشورهاى در حال توسعه.(٢٤)
او همچنين منازعه طبقاتى در عرصه بين المللى و مقابله بين فقير و غنى در صحنه جهانى را بيش از آنكه زاييده مسائل اقتصادى بداند، نشأت گرفته از فرهنگ متفاوت و تفاوت در نگرشها، ارزشها و شيوه زندگى و مهارتها مىداند. به اعتقاد او، تا زمانى كه فرهنگ تقابل و رويارويى در جهان وجود دارد، امكان بر چيدن بساط تنازع وجود ندارد. فرهنگ تا كنون زمينه ساز رودررويى بوده است، در حالى كه در فقدان يك دولت جهانى... و در شرايط كنونى لازم است كه فرهنگ احساس يگانگى، تفاهم و همكارى را به وجود آورده و از سطح منازعات بكاهد. »مزروعى« به اين ترتيب توجه مىدهد كه فرهنگ مىتواند ريشههاى دوئيت و تقابل را در جهان سياست از بين برده و يك »احساس تعلق به اجتماع« به وجود آورد.(٢٥)
»بلى. ام. مايكل« نويسنده و متفكر انگليسى در كتاب »روابط فرهنگى و بين المللى« در تبيين اصلىترين عرصهها و تجليات روابط فرهنگى بين المللى، از اطلاعات و كتاب، مبادله افراد، هنرها، فعاليتهاى علمى و آموزشى، رسانههاى جهانى و تكنولوژى جديد ارتباطات در كنار زبان و آموزش زبان به عنوان ٦ شاخص و ابزار و در عين حال زمينه روابط فرهنگى در بين ملتها نام مىبرد.
او در بيان و توضيح شاخص اخير معتقد است: گسترش زبان يك ملت به معناى تأثيرگذارى فرهنگى آن و اوجگيرى روابط فرهنگى است. به عنوان مثال هنگامى كه زبان انگليسى تبديل به زبانى جهانى مىشود، فرهنگ انگليسى و امريكايى نيز به همراه آن فراگير مىشود و امكان گستردهاى را براى روابط فرهنگى به وجود مىآورد. بنابراين گسترش فعاليتهاى آموزش زبان به توسعه و گسترش روابط فرهنگى خواهد انجاميد.(٢٦)
اتفاقاً اين همگونى مستور در بين واژههاى »مايكل« بيانگر مقصودى از مقاصد چندگانه متصور براى مفهوم جهانىشدن و قابليت تعميم در عرصه جهانى مىباشد. »آدلونگ« نويسنده آلمانى با تكيه بر همين مفهوم، فرهنگ را به معنى گسترش و تعميم قابليتهاى مادى و معنوى افراد با ملتها مىداند، كه زمينه رسيدن آنها به تمدن را فراهم مىسازد. همان فرآيند سهگانهاى كه »روسو« براى تكامل انسان تعيين مىكند:
گذر از حيوانيت به انسانيت؛ گذر از عاطفه به عقل و گذر از طبيعت به فرهنگ. اين فرآيند موجب ظهور انسان متمدن مىشود و لذا فرهنگ تجلى تمدن و انسان متمدن، انسانى است كه پا به عرصه فرهنگ گذاشته است.(٢٧)
اين فرآيند كه »هگل« از آن تحت عنوان واقعى كردن و اثبات كردن وجود خويش تعبير مىكند، از منظر برداشتهاى نمادين از فرهنگ، مهمترين خصوصيت متمايز كننده به شمار مىآيند.
»لسلى وايت«، فرهنگ را نام يك قاعده يا طبقه متفاوت از پديدهها و به معناى آن چيزها و رويدادهايى مىداند كه توانايىهاى ذهنى را اعمال كرده و به طور مشخص در فضاى انسانى اتفاق مىافتد كه ما نام »نمادسازى« بر آن مىگذاريم. وى پديده فرهنگ را به سه نظام تكنولوژيك، جامعهشناسى و ايدئولوژيك تقسيم نمود. و معتقد است: نخستين دسته از اين نظامهاى سه گانه از اهميت و نقش محورى در فرهنگ برخوردار است.(٢٨)
اما »جرج هربرت ميد« معتقد است: »زبانسازى« و »خلق معانى« مختلف در قالب »نمادها«، مهمترين وجه مميّزه انسان و حيوان است. هر چند بعضى حيوانات چون سگها نمادسازى مىكنند، اما نمادسازى آنها فاقد بار معنايى خاص است. او تأكيد دارد كه كنش متقابل اجتماعى »معانى« را بوجود مىآورند و معانى »جهان« ما را مىسازند. بنابراين »ما« جهان پيرامون خود را با »خلق معانى و نمادهاى مختلف« بوجود مىآوريم؛ پس »جامعه« چيزى جز »تبلور گفتگوها و مكالمات« بين افراد نيست و شناخت يك جامعه جز از طريق ادراكات نمادهاى برآمده از ميان اين مكالمات و گفتگوها امكانپذير نمىباشد.(٢٩)
از ديدگاه تحقيقات نمادى و سمبوليك »كاسيرر«، اسطوره، دين، هنر، زبان و علم اصلىترين مظاهر و تجليّات نمادهاى انسانى هستند. انسان توسط زبان براى تمامى اشيا، موجودات، مفاهيم، احساسات و خيابان خود نماد مىسازد و با كاربرد مختلف اين نمادها، زبان به عنوان ساختارى معنادار پا به عرصه وجود مىگذارد و مهمترين جلوه حيات فرهنگى انسان مىشود.
لذا به اعتقاد »كاسيرر«، براى شناخت هر فرهنگ بايد به حيطههاى اصلى فرآيند تجلى شدن نيروى انسانى بشر؛ يعنى زبان، هنر، دين و علم توجه كرد.(٣٠)
البته افرادى؛ چون »كليفورد گيرتز« نگاه و تعريفى موسّع از فرهنگ دارند و معتقدند: فرهنگ سلسله مراتبى از ساختارهاى معانى است كه شامل اعمال، نمادها و علامتهاى ناشى از حركات، پلك زدنهاى عادى و مصنوعى، ادا درآوردنها تا اظهار كردن، بيان داشتن، مكالمه و تكگويىها مىشود.(٣١)
لذا از منظر تفسيرگرايانه »گيرتز« و »پل ريكور«، يك تفسيرگر فرهنگ مىكوشد تا هر گفته و بيانى را در قالب گفتمان »اجتماعى« مورد ادراك و تأويل قرار دهد و محتواى معنادارِ آن را بفهمد.
اما از منظر جامعهشناسانه ساختارگرا، از جمله ساختارگراى معروف »لوى اشتراوس«، ساختار زبانى و ساختار معنايى موجود در هر جامعه، گوياى معانىِ ماندگار آن اجتماع و نمايانگر حقيقت اصلى آن جامعه است و براى شناخت هر جامعهاى ابتدا مىبايست ساختار زبانى موجود در آن جامعه را مطالعه كرد.(٣٢)
از نظر ساختارگرايان، جهان محصول »ايدهها و انديشهها« است و اين ايدهها و انديشهها بيش از هر چيز در »زبان و گويش انسانى« تجلّى پيدا مىكند. ساختار »معانى مندرج در زبان« هر جامعه، حاوى ذهنيتها، قوانين و روابط موجود در جامعه است و زبان، مجموعهاى از »نشانها و نامها«يى كه براى اشياء و مفاهيم متعدد و گوناگون انتخاب شده را در درون خود جاى داده است. اين نشانهها در ارتباط با يكديگر در يك ساختار معنايى ثابت و قابل تشخيص قرار گرفتهاند كه گوياى روح و روابط موجود بين انسانها در آن جامعه هستند.
بنابراين هنگامى كه »لوئى آلتوسر« به دنبال شناخت روح و حقيقت سرمايهدارى مىرود، درصدد شناخت زبان به كار رفته در محيط سرمايهدارى، واژهشناسى آنها و ساختارهاى زبانى موجود در آن محيط بر مىآيد و تأكيد مىكند كه با شناخت ساختار زبانىِ سرمايهدارى است كه مىتوان حقيقت آن را دريافت.(٣٣)
از همين رو است كه »هانتينگتون« در پاسخ به اين پرسش كه چه چيزى غرب را غربى كرده است؟
به هشت ملاك و شاخصه به عنوان خصوصيات ذاتى غرب اشاره مىكند كه يكى از آنها »زبانهاى اروپايى« است، كه محور فرهنگ و تمدن غرب به شمار مىآيد. به اعتقاد او، هر تمدن بر محور يك زبان شكل گرفته است. زبانهاىِ محورى ديگر تمدنها عبارتاند از: ژاپنى، هندى، ماندراين (چينى)، روسى و حتى عربى. زبان لاتين در دو گونه خود (ژرمن و دومن) محور تمدن غرب است.(٣٤)
پىنوشتها:
١. باهر، حسين؛ ايدئولوژى، (تهران، سازمان برنامه و بودجه، ١٣٥٩)، ص ٧.
Encyclopedia of ,Ideologg ,(ed) ,William and Hellen ,Hemingway Benton .٢ .P.١٩٧ ,١٩٨٤ ,Encyclopedia of Britannica ,Britannica,Chicago
International,"Ideologg and Social System" .Harry N ,Jhonson .٣
Macmillan Companj and the :NewYork ,Encyclopaedia of the Social L.Shils .١٩٧٢,Social P.٦٨ ,Free Press
.Ibid .٤
.P.١٩٥ ,Ibid ,Heminway Benton .٥
٦. توحيد قام، دكتر محمد؛ چرخشهاى ايدئولوژى (تهران، مركز بازشناسى اسلام و ايران، انتشارات باز، ١٣٨١).
American Political ,"Conservatism as an Ideology" .Samuel ,Huntington .٧ .P.٤٥ ,١٩٥٥ ,Science Review
,Macmillan .London ,A Dictionary of Pilitical though ,Roger ,Scruton .٨ .P.٢١٣ ,١٩٨٦ ,L.T.D ,Pan Books ,١٩٨٢
.Ibid ,Benton .٩
.P.٣٦٨ ,Ibid ,Scruton .١٠
١١. سرمنت، آل تى، ايدئولوژىهاى سياسى عصر ما، ترجمه محمود كتاب (قرون، دانشگاه اصفهان، ١٣٥٧)، ص ٤.
Eward Shils and .Iran ,theMethology og the Social Science ,Max ,Weber .١٢ .P.٥٠ .١٩٤٩ ,III ,Glenie ,Henry Finch
١٣. توحيد فام، محمد، همان، ص ٩٠.
١٤. همان، ص ٩١.
International ,The Concept and the Function of Ideology ,Shils,Edward .١٥ :New york ,David l.Shils,vol.١١, .Encyclopedia of the Social Science,ed .١٩٧٢,p.٦٦ ,Macwillan Company and the fre press
١٦. توحيد نام، محمد، همان، ص ١٩.
١٧. همان.
١٨. همان، ص ٢٣-٢٢.
١٩. همان، ص ٢٧ - ٢٩.
Stanford university :Stanford ,Beyond the Nation-state ,B.Hass ,Emst .pp.٢٩-٣٠ ٢٠ ,١٩٦٤ ,press
٢١. توحيد نام، محمد، همان، ص ٥١-٥٠.
٢٢. اميرى، مجتبى، نظريه برخود تمدنها (ساموئل هانتينگتون)، مقدمه، ص ٢٣.
Ma .Ali.A .٢٣
.Ibid.P.l .٢٤
.Ibid,PP.٢٥٣_٢٥٧ .٢٥
.١٧٥ - ١٦٢ .pp ,Ibid .٢٦
٢٧. معين، جهانگير؛ نظريه و فرهنگ (تمدن، مركز مطالعات فرهنگى بين المللى، ١٣٧٤)، صص ٤٥ - ٤٦.
,"A Study of Mcin and Civilization :the Science of Calture" ,White ,Leslie .٢٨ .٣٦٠ - ٣٠٠ .pp ,١٩٤٩ ,Strauss and Cudany ,Farrer :New york
,Shicago University Press ,Self and Society ,Minol" ,George Herbert Mead .٢٩ .٣٤
٣٠. ارنست كاسيرر، فلسفه و فرهنگ، ترجمه بزرگ نادرزاده (تمدن، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٦٠)، ص ٣٧٢.
,Newyourk Basic Book ,the Interpretation of Culture ,Clifford Geertz .٣١ .٨٩ .p ,١٩٧٣
,Harrester Whea Tsheaf :Newyork ,"Modern Sicial theory" ,Ian Craib .٣٢ .١٣٣ .P , ١٩٩٢
.١٣٨ - ١٣٤ .PP ,Ibid .٣٣
٣٤. هفت شاخصه ديگر غرب از نظر هانتينگتون عبارتاند از:
»ميراث كلاسيك، مسيحيت غربى، تفكيك ميان اقتدار مادى و معنوى، حاكميت قانون، تكثرگرايى اجتماعى و جامعه مدنى، نهادهاى نمايندگى و فردگرايى«.